تبليغاتX
کودک 10 ساله ی شهر

کودک 10 ساله ی شهر

شور و شوق شاعری

نگار ناز من ...

 

ای نگار ناز من   – ناز بی نیاز من - ای نهفته در سکوت  تو نوای ساز من

 

ای که یاد روی تو شده تمام واژه نماز من

 

من تو را به خاطر تمام بی نیازیت – دوست می دارم

 

ای امید جان بی قرار من - روز و رزوگار من – باغ من بهار من

 

من برای دیدن تو شعر ها سروده ام

 

من برای بودن تو نامه ها نوشته ام - ترانه ها نوشته ام

 

ای فدای بودنت  وجود من – بود من ، نبود من

 

ای که مهر تو طنیده در میان تار و پود من

 

من به شوق بودن کنار تو  چه رازها نهفته ام - چه حرفها نگفته ام

 

مرا ببین بدون تو میان بستری ز درد - چه بیقرار خفته ام

 

ای فدای تو تمام هستی ام

 

ای نگاه پاک تو بهانه ای فزون برای مستی ام

 

ای که با غم نبودنت هزار بار شکستی ام

 

من بدون تو چه خسته ام ، شکسته ام

 

مرا ببین که بال بسته ام

 

که در میان این قفس به سوگ خویشتن نشسته ام

 

ای که نام تو شکسته در میان ناله و فغان و آه من

 

ای که عکس روی تو غنوده در نگاه من ، ماه من

 

شب برای دیدن تو با کبوتر خیال به آسمان که می روم

 

به هر ستاره ای که میرسم –به مهر می نوازمش

 

به روی چشم خویش می گذارمش

 

به دست نازنین ابر می سپارمش

 

و باز می روم

 

در فضای با صفای  آسمان – میان ابرهای چون حریر

 

هرچه می روم ستاره هست

 

هر چه می روم به جز ستاره نیست

 

من چرا به ماه نمی رسم

 

ماه من بگو که چاره چیست ؟!

 

 

مرتضی لطفی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:33  توسط مرتضی لطفی  | 

ای به فدای چشم تو لحظه به لحظه جان من

ای به فدای جان تو ، جان من و جهان من

 

خون شده گوشه ی دلم،  در اثر فراق تو

تا دل آسمان  رسد ، نعره ی ناگهان من

 

هر چه رود به روی دل ، جور تو و جفای تو

از دل من برون رود ، آه من و فغان من

 

همچو غبار گم شدم در دل کوچه های شب

از که نشان بپرسم ای ، نام من و نشان من

 

دلبر من دمی بیا تا زدم عیسوی ات

کهنه شود زخم درون ، تازه شود روان من

 

کی شود ای نگار دل ، پرده ز رُخ برافکنی

تا که دمی عیان شود ، شوق تو در نهان من

 

خنده کند به روی سرو ، قامت بس بلند تو

طعنه زند به قد پیر، قامت بس کمان من

 

از دل زار من بشوی ، غصه و اندوه مرا

در شب تار من بتاب ، ای مه آسمان من

 

لطفی از این پس همه شب دست دعا بر آورد

تا که خدا دوا کند ، این دل خون طپان من

 

 

مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط مرتضی لطفی  | 

افسوس كه جانم ز غم سيم تني رفت

در حسرت ديدار چو سرو چمني رفت

 

داني كه چگونه دل من رفت ز دستم

بيچاره دلم در مژه بر هم زدني رفت

 

آن دست كه مشغول دعا بود و مناجات

در زلف چليپاي شكن در شكني رفت

 

گفتم كه بدور افكنم اين خرقه ي تزوير

اما چه كنم ، عمر  بدين ما و مني رفت

 

اين خامه به سر مي رود اندر دل دفتر

یعنی به ثناي بت شيرين دهني رفت

 

عطري كه رها گشته از آن زلف پريشان

چون نافه ي آهو و چو مشك ختني رفت

 

در مجلس ما حرف تو شد نقل زبانها

هر كس ز دري آمد و از در سخني رفت

 

مرغ دل من از قفس سينه برون گشت

بر ديدن گلگون رخ گل پيرهني رفت

 

در باغ جهان بس گل و گلزار شكفته است

اما نه به زيبائي تو ياسمني رفت

 

انديشه ي لطفی که فزاید غم و اندوه

خون جگري بود و به شعر و سخني رفت

 

مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط مرتضی لطفی  | 

بیماری

*یک شب در بستر بیماری*

 

 

شبی از شدت دردی تب آلود

فتادم در میان بستر خویش

 

به هر آهی که از دل می کشیدم

به آتش می کشیدم پیکر خویش

 

از این پهلو به آن پهلو در آتش

شبی را تا سحر آشفته بودم

 

امیدم  عمر من آن شب نبودی

میان اشک و آتش خفته بودم

 

نگاه ساکتم آرام می سوخت

سرشک از دیده ام آرام میریخت

 

اجل جان مرا آرام می برد

که زهر مرگ من در جام میریخت

 

همه اندیشه ام این بود ای وای

مبادا درد بر من غالب آید

 

مبادا مرگ بر من سلطه ورزد

مبادا جان شیرین بر لب آید

 

در آن افسردگی ،  با کام تلخم

مرا با جان شیرین  گفتگو بود

 

لبم خاموش اما از ته دل

دما دم مرگ خویشم آرزو بود

 

من آن شب تا سحر از درد بی تاب

کسی از حال من جویا نمی شد

 

نگاهم سوی در می بود اما

در امید رویم وا نمی شد

 

نه تابی در دل بیتاب من بود

نه دستم قوتی بهر دعائی

 

نه شوری در سر شوریده ی من

نه پائی تا برم راهی به جائی

 

نگار نازنین  عمرم عزیزم

من آن شب تا سحر تنها نبودم

 

من و اشک و تب و رنج و غم و درد

ولی با این همه بیگانه بودم

 

نبودی  آن شبم بر سر -  نبودی

دلم بی تو دمی از غم نیاسود

 

رخ زردم میان آتشی سرخ

همه پژمرده گشت -  افسرد فرسود

 

شبم سر شد سحر سر زد ولی حیف

که من بازیچه ی آن عالم درد

 

تمام حاصل لطفی از آن شب

                                   همه درد و همه درد و همه درد

 

مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط مرتضی لطفی  | 

ماه من غصه نخور

زندگی هر چه پر از غم باشد  - عاقبت شیرین است

زندگی هر چه که شیرین باشد - عاقبت غرق  غم است

در گذرگاه زمان تلخ و شیرین بهم آمیخته است

ساقی از روز ازل در ساغر می غم ریخته است

من دعا می کنم امشب ساقی

 از برای تو می ناب به جام افزاید

ساغری پر شده از عشق به کامت ریزد

من همان باده ی آلوده به غم می نوشم

باده و خون جگر همره هم می نوشم

من به لبخند تو ای راحت دل ، می نازم

من به شادی تو ای راحت جان می کوشم

 (خون دل می خورم و خاموشم)

ماه من غصه نخور-  زندگی چون باغی است

که در او سنگ و گل و خار، همه همراه همند

ای گل سرخ من ای مایه ناز تو گلی من خارم

هر چه باشد گل خود را همه دم خوب نگه می دارم

آرزوی دل من شادی توست دل من عاشق آبادی توست

ای گل لاله رخ ای مایه آرام دلم من فدای تو شوم

چشم من دوخته بر صورت توست گل من ، مست بخند

به غم و غصه و اندوه و از این دست بخند

تو خودت می دانی که اگر شوق کنی می شکفم

تو اگر خنده کنی می بالم - من به خندیدن تو می نازم

نکند بغض کنی می شکنم ، نکند گریه کنی ، می خشکم

من فدای تو شوم تو اگر گریه کنی میمیرم

من به هر حال ، دلم همره توست- دل من را نشکن

ای گل ناز من و  باغ دلم نوشخندی کن و مستانه بخند

چهره بنما و به این خواب زمستانه بخند

عاقبت در این باغ، هر چه غم هست نصیب من باد

جام لبریز ز شوق و مستی ، جام سرشار ز شور و شادی

همگی قسمت تو - همه تقدیم تو باد

من فدای تو شوم جان من غصه نخور گل من ، مست بخند

 

                                                                                مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:18  توسط مرتضی لطفی  | 

ای دیده به دیدار تو خوشنود کجائی ؟

دل بی تو غمین است و غم آلود کجائی ؟

 

تا هست دل از عشق تو مست است نگارا

تا بود دل از شوق توخوش بود کجائی ؟

 

بی یاد تو کی ساز تواند که بسازد

ای زمزمه ی تار و نی و  عود کجائی ؟

 

محبوبِ منی ، با منِ بیگانه سخن گوی

جسم و دل و جانم  همه فرسود کجائی ؟

 

ای سایه ی بالای سر سرو چه سوئی ؟

وی نام تو جاری به رگ رود کجائی ؟

 

بستیم قراری که بیائی و بیائیم

ما دیر نکردیم و بیا زود کجائی ؟

 

گفتی که  به یاد تو دل آرام بگیرد 

لیکن که  قرارم همه بربود کجائی ؟

 

معشوق من ای مایه ی آسایه ی عالم

یاد رخ  تو ، غم به غم افزود کجائی ؟

 

زین رو نکنی جلوه که در مصر ، عزیزی

یوسف بخرد تا که کند سود کجائی ؟

 

سر مایه ی یک عمر پریشانی لطفی

یک عمر دلم بی تو نیاسود کجائی ؟

 

 

                                                       شعر از مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:53  توسط مرتضی لطفی  | 

ای دیده به دیدار تو خوشنود کجائی ؟

دل بی تو غمین است و غم آلود کجائی ؟

 

تا هست دل از عشق تو مست است نگارا

تا بود دل از شوق توخوش بود کجائی ؟

 

بی یاد تو کی ساز تواند که بسازد

ای زمزمه ی تار و نی و  عود کجائی ؟

 

محبوبِ منی ، با منِ بیگانه سخن گوی

جسم و دل و جانم  همه فرسود کجائی ؟

 

ای سایه ی بالای سر سرو چه سوئی ؟

وی نام تو جاری به رگ رود کجائی ؟

 

بستیم قراری که بیائی و بیائیم

ما دیر نکردیم و بیا زود کجائی ؟

 

گفتی که  به یاد تو دل آرام بگیرد 

لیکن که  قرارم همه بربود کجائی ؟

 

معشوق من ای مایه ی آسایه ی عالم

یاد رخ  تو ، غم به غم افزود کجائی ؟

 

زین رو نکنی جلوه که در مصر ، عزیزی

یوسف بخرد تا که کند سود کجائی ؟

 

سر مایه ی یک عمر پریشانی لطفی

یک عمر دلم بی تو نیاسود کجائی ؟

 

 

                                                       شعر از مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:53  توسط مرتضی لطفی  | 

گفته بودی می روی زینجا و فردا می روی

می روی از دست من فردا از اینجا  ، می روی

همسفر بودیم و فردا می شویم از هم جدا

ای مسافر دست حق همراهت هرجا می روی

گفته بودی خوش نداری روز تنهائی ولیک

می گذاری عاشقی تنها و تنها می روی

قاب عکست روبرو بنهاده می پرسم مدام

این حقیقت دارد آیا نازنینا می روی ؟

گرچه اندر  گوشه ی دل خانه کردی -عمر من  

جان و دل را می بری وز خانه ی ما می روی

من نمی گویم نرو ، اما کمی  آهسته تر

من به سر دنبالتم گرچه تو با پا می روی

می روی اما بدان بعد از تو من جان می دهم

خوب می دانی که من میمیرم اما می روی

باز می گویم چو مجنون سر به صحرا می نهم

گر چه  می دانم تو هم مانند لیلا می روی

ای دل حسرت زده در سینه ی من آتش است

از چه در دریای آتش بی محابا می روی

در بساط روزگاران کاش فردایی نبود

آخر ای شیرین تر از جانم تو  فردا می روی

خیلی دلم گرفته تو می گی چی کار کنیم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:52  توسط مرتضی لطفی  | 

بر طاقچه ای که از اتاقی مانده

یک دسته گل خشک اقاقی مانده

او رفت و بهار در فراقش خشکید

من ماندم و غصه های باقی مانده

***

اندوه فراق رو به هر کس کرده است

ما را به لباس غم ملبس کرده است

دیگر نخورم غم پریشانی خویش

تکلیف مرا عشق مشخص کرده است

***

فدای چهره ی زیبایت ای گل

فدای بوی جان افزایت ای گل

چه غم گر من زهجرانت بمیرم

شوم خاک و روم در پایت ای گل

 

 

مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:52  توسط مرتضی لطفی  | 

بر طاقچه ای که از اتاقی مانده

یک دسته گل خشک اقاقی مانده

او رفت و بهار در فراقش خشکید

من ماندم و غصه های باقی مانده

***

اندوه فراق رو به هر کس کرده است

ما را به لباس غم ملبس کرده است

دیگر نخورم غم پریشانی خویش

تکلیف مرا عشق مشخص کرده است

***

فدای چهره ی زیبایت ای گل

فدای بوی جان افزایت ای گل

چه غم گر من زهجرانت بمیرم

شوم خاک و روم در پایت ای گل

 

 

مرتضی لطفی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:52  توسط مرتضی لطفی  |